محمد بن جرير الطبري ( مترجم : بلعمي )
1110
تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي )
[ بازداشتن عبد الله بن الحسن بن على از بهر پسران ] پس تدبير بازداشتن عبد الله بن الحسن كرد . و ترسيد كه اگر به رياح نامه كند و رياح او را بازدارد [ 387 a ص ] مبادا كه مدينه بشورد و كار از دست بشود . پس منصور آن سال نيّت حجّ كرد و از كوفه برفت ، و راه مدينه گرفت . و چون به مدينه اندر آمد پيران و مهتران بر او گرد آمدند . و عبد الله بن الحسن بيامد . و منصور او را برّ كرد و لطف كرد و هم پهلوى خويش بنشاند تا دلش ايمن شد . پس او را گفت : يا با محمّد ، چرا چندين است تا مىگوييم كه محمّد و ابراهيم را بيرون آر نيارى . گفت : يا امير المؤمنين ، ندانم كه ايشان كجااند ، و ايشان همى نيارند پيش امير المؤمنين آمدن ، و اگر نه بيامدندى . منصور گفت : پسرش على كه از مصر آوردند پيش من مقرّ آمد كه پدرش محمّد او را به مصر فرستاده بود به دعوت كردن . گفت : يا امير المؤمنين ، او كودكى است و بر زخم تازيانه صبر نتوانست كردن . سخنى بگفت تا بدان خلاص از زخم يافت . منصور مر آن عقبة بن سلم را بخواند ، گفت : اگر او را بيم بود ، اين بارى چيست . عبد الله بنگريست عقبه را ديد ، دانست كه حديث آن جامه ها پيش او بوده است . دلش بشد و از پهلوى منصور برخاست و پيش او بنشست و گفت : يا امير المؤمنين ، زينهار . منصور گفت : خداى مرا زنهار